امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

عشق فسقلی من

آخ جووووووووون عروسی

٧ اسفند ١٣٩٢ عروسی دایی جون مسیح بود. مامانیت با  ما اومد آرایشگاه تورو بردیم آرایشگاه ولی اونجا اذیت میکردی بابا جونت اومد تورو برد خونه سر شب تو رو آورد آرایشگاه یه عالمه گریه کرده بودی آخه لالا داشتی مامانی سودابه هم پیشت نبود. واسه همین اول عروسی زیاد سر حال نبودی.فدات باشم چقد ناز شده بودی. اینم عکسای نوه های خاندان آقا صفر توی عروسی. انشالا دومادی همتون دانیال نوه بزرگ خاندان  دورش بگردم که حسابی بزرگ شده اینم دانیال جون و نیما جون نوه دوم خاندان. اینم دانیال جون و نیما جون و طاها داداشی نیما سینا جون که نوه بعدی بود چون خواب بود تو عروسی نبود عکسی از عروسی نداشت واسش بذارم ...
21 اسفند 1392

خاطره های به یاد ماندنی

می نویسم خاطرات کودکیت را، لحظه هایی که دیگر باز نمی گردند.لحظه هایی که در خاطرت نمی مانند. تا وقتی بزرگ شدی لحظات مبهم زندگیت اینجا ثبت شده باشد و با خواندنش لبخندی بر لب زده و  بدانی همیشه عزیز بودی و قدر زحمات فرشته های زندگیت مامانی و بابا جون را بدانی زیرا بزرگ شدن به آسانی نیست. نمیدانم روزی که می توانی این نوشته ها را بخوانی چگونه روزیست اما امیدوارم همیشه در تمام لحظه لحظه های  زندگیت شادی باشه و غم جایی نداشته باشه. بدان همیشه دوستت دارم خاله و برام عزیزی و امیدوارم روزی به جایی برسی که همه را خوشحال کرده و سرافرازی برای پدر و مادرت باشی عزیزکم   تازگیا خونه مادر جون میری سر کمد و شامپو و صابون و خمیر...
10 اسفند 1392

چه با نمک شدی خاله

مامان جون سودابه و بابا جونت تو رو برده بودن آرایشگاه موهاتو اصلاح کنی. یه آرایشگاه هست مال نی نی ها اما این هفته آرایشگاه بسته بود و مجبور شده بودن تو رو ببرن آرایشگاه مردونه. چند تا از آرایشگاه ها که اصلا قبول نکرده بودن موهاتو اصلاح کنن آخی نازی قربونت برم تا اینکه یه آرایشگاه حاضر شده بود موهاتو اصلاح کنه. مامانی میگفت اونجا کلی گریه کردی. عزیز دلم وقتی اومدی خونه تازه از آرایشگاه اومده بودی اینقد ناز شده بودی و با نمک     ...
10 اسفند 1392

امیر علی دخمل شده

اینم امیر علی کوچولو با ژست دخترونه. الهی که من قلبونش بلم         وقتی تو خیابون خانم یا آقایی رو می بینه داد میزنه آقا یا اگه خانم باشه میگه آنم       خصوصیت متولدین شهریوری این هست که دایم جلو آینه هستن و حسابی خودشونو تحویل میگیرن. این فسقلی ما هم دایم یه روسری دستشه میده دستت که سرش کنی بره تو آینه خودشو ببینه و ذوق کنه. وقتی هم میره جلو آینه همچین لبخندی میزنه بیا و ببین وااااااااای خدااااای من این کوچولوی ناز رو ببین. ماشاالله خوبه دختر نشدی           ...
10 اسفند 1392

کفشی که ماجرا ساز شد

از اونجایی که 7 اسفند انشالا عروسی دایی جون هست مامان جون سودابه رفته بود پیش خیاط پارچه بده واسش لباس بدوزن. من و تو و خاله جون سوسن هم باهاش رفته بودیم.مغازه خیاطی توی یه پاساژ هست من دست تورو گرفتم داخل پاساژ قدم زدیم و نی نی هم اونجا بود تو باهاش بازی می کردی البته اون نی نی 2 سال از شما بزرگتر بود گلم ولی تو دنبالش می دویدی و صداش میکردی نی نی  خلاصه تا اینکه کار مامان جون تموم شد و اومد بابا جونت اومده بود دنبالمون اومدیم سوار ماشین شدیم که برگردیم خونه وقتی اومدیم خونه دیدیم یه لنگه از کفشات پات هست و لنگه دیگه نیست. تو حیاط گشتیم، دم در حیاط نگاه کردیم. هر جا گشتیم نبود. تو این کفشت رو خیلی دوست داشتی واسه همین همه یه عالم...
1 اسفند 1392

امیرعلی و پاییز باغ بابا صفر

                پاییز زیبا و عروس فصل هاست                            برگ ریزان درخت و خواب ناز غنچه هاست            خش خش برگ و نسیم باد را بی انتهاست                  هر چه خواهی آرزو کن فصل،فصل قصه هاست           ...
1 اسفند 1392

امیر علی چینی هم اوووومد

دایی جون مهدی ماموریت رفته بود چین و واسه تو گلم یه لباس چینی آورده بود. اینم امیر علی چینی که اومد به ایران           دوستت دارم خاله . بوووووووووووس   ...
1 اسفند 1392

مراسم شیرخوارگان سال 1392

امسال وقتی که میخواستی بری مراسم شیرخوارگان دقیقا ١ سال و ٢ ماه داشتی عزیزکم.اینم چند تا از عکسات. قربونت برم اینقد ناز شدی آدم از نگاه کردنت سیر نمیشه       ...
1 اسفند 1392

بدون عنوان

سلااااااااااااااااام به همگی        میدونم دیر شده اما الان بهتون میگم:کریسمس همتون مبااااااااارک     همه شماها رو که همش میاین بهم سر میزنین رو خیلی خیلی دوس دالم     مرسی که میاین به وبلاگم.آخه نظر بدین واسم.  من به این نازی دلتون میااااد     واااااااای شب شده باید برم لالا کنم.    شب بخیر   ...
28 بهمن 1392